تبليغاتX
روزی خاشاک سبز درخت سبز و تنومندی میشوند
images/stories/mohaje.jpg

دهان شکسته

-small;">رقص شعله بر لب
و داغ گلوله بر پیشانی
جوانان، سبز و سرودخوان
از دهلیز تاریکی و تیزاب گذشتند...
*
مادران با نگاه حیران نگریستند

-small;">با سرانگشت لرزان، کاکل خونین جوانان را شانه زدند
بوسه ای بر دهان شکسته
*
از هر گوشه ندایی خاموش شد
در هر کنار سهرابی بر خاک افتاد
*
جنگلی از زمین جوشید
دریایی بر بام خانه ها
امواج: خدا بزرگترست...
از هر گوشه ندایی رویید
و در هر کنار سهرابی بر پا خاست...
*
تبسم گرم مادران
شوق لرزنده در چشمان

نوشته شده توسط arash در شنبه 1388/05/31 ساعت 19:48 | لینک ثابت |

 

توضیح: این شعر، پاسخ به مهملات یک بسیجی‌نما در سایتش است.


وقتی تو می گویی وطن، من خاک بر سر می کنم

گویی شکست شیر را از موش باور میکنم


وقتی تو میگویی وطن، بر خویش می لرزد قلم

من نیز رقص مرگ را با او به دفتر می کنم


وقتی تو می گویی وطن، یکباره خشکم می زند

وان دیده ی مبهوت را با خون دل تَر می کنم


بی کوروش و بی تهمتن با ما چه گویی از وطن

با تخت جمشید کهن من عمر را سر می کنم


وقتی تو می گویی وطن، بوی فلسطین می دهی

من کی نژاد عشق با، تازی برابر می کنم


وقتی تو می گویی وطن، از چفیه ات خون می چکد

من یاد قتل نفس با الله و اکبر می کنم


وقتی تو می گویی وطن، شهنامه پرپر می شود

من گریه با فردوسی آن پیر دلاور می کنم


بی نام زرتشت مَهین، ایران و ایرانی مبین

من جان فدا از بهرآن یکتا پیمبر می کنم


خون اوستا در رگ فرهنگ ایران می دود

من آیه های عشق را، مستانه از بر می کنم


وقتی تو می گویی وطن، خون است و خشم وخودکشی

من یادی از حمام خون در تَلِ زَعتَر (اردوگاهی در فلسطین) می کنم


ایران تو، یعنی لباس تیره عباسیان

من رخت روشن بر تن گلگون کشور می کنم


ایران تو با یاد دین، زن را به زندان می کشد

من تاج را تقدیم آن بانوی برتر می کنم


ایران تو شهر قصاص و سنگسار و دارهاست

من کیش مهر و عفو را تقدیم داور می کنم


تاریخ ایران تو را شمشیر تازی می ستود

من با عدالتخواهیم یادی ز حیدر میکنم


ایران تو می ترسد از، بانگ نوایِ نای و نی

من با سرود عاشقی آن را معطر می کنم


وقتی تو می گویی وطن، یعنی دیار یار و غم

من کی گل"امید"را نشکفته پر پر می کنم

نوشته شده توسط arash در یکشنبه 1388/05/18 ساعت 12:51 | لینک ثابت |

راستش دیشب یاد دبستانمون افتادم .....
یاد کتاب فارسی دبستان هم بخیر
...

گاو ما ما می كرد


گوسفند بع بع می كرد

سگ واق واق می كرد

و همه با هم فریاد می زدند حسنك كجایی

شب شده بود اما حسنك به خانه نیامده بود.حسنك مدت های زیادی است كه به خانه نمی آید.او به شهر رفته و در


 
آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می كند.او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به

موهای خود ژل می زند


موهای حسنك دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند

.
دیروز كه حسنك با كبری چت می كرد .كبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.كبری تصمیم داشت حسنك را رها

كند و دیگر با او چت نكند چون او با پتروس چت می كرد.پتروس همیشه پای كامپیوترش نشسته بود و چت می


كرد.پتروس دید كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد می كرد چون زیاد چت كرده بود.او نمی دانست كه سد تا


چند لحظه ی دیگر می شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد


***********************

برای مراسم دفن او كبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما كوه روی ریل ریزش كرده بود .ریزعلی دید كه

 
كوه ریزش كرده اما حوصله نداشت .ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد .ریزعلی چراغ قوه

 
داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبری و مسافران قطار مردند

***********************

اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل همیشه سوت و كور بود .الان چند سالی است كه كوكب خانم همسر

 
ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ی مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم
مهمان ها را سیر كن

**************************
او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد
***************************
او كلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد
***************************
او آخرین بار كه گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون
دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است كه دیكر در كتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجودندارد.


 

نوشته شده توسط arash در دوشنبه 1388/02/07 ساعت 9:59 | لینک ثابت |
زن آشپزی

توجه: خواندن این متن اصلا به خانم ها توصیه نمی شود!

۱- نخونید!
۲- اگر خوندید فحش ندید!
۳- اگر فحش دادید به من ندید!

شنبه مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟
زن: ببین امروز قراره من و نازی با هم بریم ”فال قهوه روسی یخ زده” بگیریم. میگن خیلی جالبه، همه چی رو درست میگه به خواهر شوهر نازی گفته ”شوهرت واست یه انگشتر می خره” خیلی جالبه نه؟ سر راه یه چیزی از بیرون بگیر بیار!

یکشنبه
مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟
زن: ببین امروز قراره من و نازی بریم کلاسهای “روش خود اتکایی بر اعتماد به نفس” ثبت نام کنیم. هم خیلی جالبه هم اثرات خیلی خوبی در زندگی زناشویی داره. تا برگردم دیر شده، سر راه یه چیزی بگیر بیار!

دوشنبه
مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟
زن: ببین امروز قراره من و نازی بریم شوی “ظروف عتیقه”. می گن خیلی جالبه. ممکنه طول بکشه. سر راه از بیرون یه چیزی بگیر و بیار!
سه شنبه
مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟
زن: ببین امروز من و نازی قراره با هم بریم برای لباس مامانم که می خواد برای عروسی خواهر نازی بدوزه دگمه بخریم. تو که می دونی فامیل مامانم اینا چقدر روی دگمه حساسند! ممکنه طول بکشه، سر راه یه چیزی از بیرون بگیر بیار!

چهارشنبه
مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟
زن: ببین امروز قراره من و نازی با هم بریم برای کلاس “بدن سازی” و “آموزش ترومپت” ثبت نام کنیم. همسایه نازی رفته میگه خیلی جالبه. ترومپت هم که میگن خیلی کلاس داره مگه نه؟ ممکنه طول بکشه چون جلسه اوله. سر راه یه چیزی بگیر بیار!

پنج شنبه
مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟
زن: ببین امروز قراره من و نازی بریم خونه همسایه خاله نازی که تازه از کانادا اومده. می خوایم شرایط اقامت رو ازش بپرسیم. من واقعاً از این زندگی ”خسته ” شدم! چیه همش مثل کلفتها کنج خونه! به هر حال چون ممکنه طول بکشه یه چیزی از بیرون بگیر بیار!

جمعه
مرد: عزیزم! امروز چی ناهار داریم؟
زن: ببینم تو واقعاً خجالت نمی کشی؟ یعنی من یه روز تعطیل هم حق استراحت ندارم؟ واقعاً نمی دونم به شما مردای ایرونی چی باید گفت! نه! واقعاً این خیلی توقع بزرگیه که انتظار داشته باشم فقط هفته ای یه بارشوهرم من رو برای ناهار بیرون ببره؟!

نوشته شده توسط arash در دوشنبه 1388/01/31 ساعت 21:54 | لینک ثابت |

 

1- تو برای من مثل خواهر می‌مونی! (یعنی:خیلی زشتی!)

2- فاصله سنی‌مون کمی زیاده. (یعنی:خیلی زشتی!)

3- من به تو علاقه به «اونصورت» ندارم. (یعنی:خیلی زشتی!)

4- من الان توی موقعیت بدی از زندگیم هستم. (یعنی:خیلی زشتی!)

5- دوست دختر دارم. (یعنی:خیلی زشتی!)

6- من با خانمهای همکارم بیرون نمی‌رم. (یعنی:خیلی زشتی!)

7- تقصیر تو نیست، تقصیر منه! (یعنی:خیلی زشتی!)

8- من الان توجهم به کارمه! (یعنی:خیلی زشتی!)

9- من تصمیم گرفتم مجرد بمونم. (یعنی:خیلی زشتی!)

10- بهتره فقط با هم دوست معمولی باشیم (یعنی: بطور وحشتناکی زشتی!!!!)

نوشته شده توسط arash در یکشنبه 1388/01/30 ساعت 21:4 | لینک ثابت |
تصور کنید مردان معروف اگر زن بودند چه اتفاقی می افتاد.(نکته مهم تصور شما ،همان آقای خاتمی می باشد....دیگران بهانه هستند!)

:

نوشته شده توسط arash در سه شنبه 1387/12/13 ساعت 9:43 | لینک ثابت |

 




برای مشاهده ی بقیه تصاویر به ادامه مطلب مراجعه کنید!



ادامه مطلب
نوشته شده توسط arash در جمعه 1387/12/09 ساعت 18:44 | لینک ثابت |

 حتی اگر شما را از همرزمانتان جدا کنند

 برای مشاهده ی بقیه تصاویر به ادامه مطلب مراجعه کنید!


ادامه مطلب
نوشته شده توسط arash در جمعه 1387/12/09 ساعت 18:39 | لینک ثابت |
 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar